... يك شب در سال 83 خواب جالبي ديدم. خواب ديدم وارد يك اتاق ساده اي شدم كه فقط يك فرش يا يك موكت در آن پهن شده بود. سيدي با عمامه و عباي مشكي دو زانو نشسته بود و سرش را زير انداخته بود. كنار آن سيد، جوان خوش سيما با كت و شلوار بصورت دو زانو نشسته بود. البته آن جوان را مي شناختم. يكي از همكاران ما در شركت بود. جوان سنگين و با اخلاق و كم حرفي بود. وارد اتاق كه شدم دلهره داشتم. انتظار داشتم آن سيد حرفي بزند و يا به قول امروزيها مرا تحويل بگيرد ولي همچنان ساكت بود. رفتم جلو و دو زانو كنار آن جوان نشستم. آن جوام دست كرد داخل كيف چرمي كه كنارش بود و يك CD يا همان لوح فشرده درآورد. روي CD خيلي خش داشت و ترس و دلهره تمام وجودم را فرا گرفته بود. جوان CD را نشان سيد داد و نمي دانم چي به همديگه گفتند. جوان برگشت به من گفت: تو پذيرفته شدي اما مواظب خودت باش (يا وضعيت چندان خوبي نداري).
از يك طرف بخاطر پذيرفته شدن خيلي خوشحال بودم اما از يك طرف ترس و دلهره داشتم.
بعدها يك روز آن جوان را ديدم و خواب را برايش تعريف كردم. لبخندي زد و هيچي نگفت. فقط يك كارت دعوت از كيفش درآورد و گفت اگه دوست داشتي يك مراسم مذهبي در يكي از مكانهاي شمال تهران است بيا. البته من وقت نكردم برم......
يا رب العرش العظيم:انت مولاي و انا عبد و هل يرحم العبد الا المولاي ....
.... اللهم اني اسئلك الامان يوم لاينفع المال و لا بنون، الا من اتي الله بقلب سليم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|